لسان الملك سپهر
121
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
افكندند ، عبد اللّه بىرنج و آسيب برخاسته به نزد او شتافت و گفت : خداى مرا حافظ و ناصر است و هم او را به دين خداى دعوت فرمود . درين كرّت حكم كرد تا عبد اللّه را به آبى سهمناك غرقه ساختند و چنان دانستند كه از بهر او رهائى نخواهد بود ، عبد اللّه از آب به سلامت برآمد و نزد حاكم شتافته فرمود : بر شريعت عيسى باش و خداى يگانه را به توحيد بستاى ، و هم آگاه باش كه آنگاه بر من غلبه توانى كرد كه خداى را به كلمهء توحيد ستايش كنى . آن مرد جفاكار از در سخره خداى را به كلمهء توحيد ياد كرد و آن عصا كه در دست داشت بر سر عبد اللّه بزد تا بشكست و او بدان زخم اندك بمرد . و اين عبد اللّه آن كس باشد كه در زمان عمر بن خطاب در نجران باديد شد و آن چنان بود كه مردى در خرابههاى نجران حفر زمين مىكرد ناگاه به سردابهاى رسيد و در آنجا مردى را بيافت كه نشسته و دست خود بر سر داشت ، چون دست او را بگرفت و از سر او دور بداشت خون از زخم او روان گشت ، و چون دست او بازداشت هم بر زخم سر گذاشت تا خون بايستاد . اين خبر به عمر آوردند . وى گفت : چنان كه از خبر دانستهام او عبد اللّه بن الثامر است هم چنان جسد او را بر جاى خود بگذاريد و مدفون داريد و بر حسب حكم او چنان كردند . بالجمله بعد از آنكه عبد اللّه بن الثامر به زخم عصا بمرد حاكم نجران نيز در حال كيفر عمل يافته هلاك شد و اين نيز بر عقيدت مردم نجران بيفزود و يكباره عيسوى شدند و هر كه به شهر ايشان در مىشد او را به شريعت عيسى دعوت مىكردند ، چون سخن ايشان را استوار مىداشت رستگار بود و اگر نه او را هلاك مىساختند . در آن ايام چنان افتاد كه مردى از يمن با دو پسر خويش به نجران آمدند و ازين قانون آگهى نداشت و بر دين يهوديان بود ، ناگاه مردم نجران ايشان را بگرفتند و گفتند : هماكنون يا شريعت عيسى عليه السّلام پيش گيريد و اگر نه شما را هلاك كنيم . پسران آن مرد قبول اسلام نكردند و هر دو مقتول گشتند . آن مرد از بيم جان حيلت كرد و به دروغ شريعت عيسى گرفت و روزى چند با ايشان ببود ، پس فرصتى كرده به سوى يمن گريخت ، و صورت حال را به عرض ذو نواس كه در اين وقت پادشاه يمن بود رسانيد . - چنان كه قصهء سلطنت او را مرقوم داشتيم - . چون ذو نواس بر دين يهوديان بود از اين معنى برآشفت و گفت از بهر كيفر به